خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





یک ایستگاه، یک شهر

     

    سرم را از پنجره آوردم بیرون. خورشید هنوز کامل درنیامده بود. ولی هوا آن قدر روشن بود که بشود دور و بر را نگاه کرد.

    از میان کوهپایه ها رد می شدیم. هر از چندگاهی غزالی را می دیدم که به پشت تپه ها جست می زند و از تیررس نگاه دور می شود.

    صدایش گوشم را پر کرده است. صدای قطار را می گویم.

    روزهای متمادی است که در راهیم. و من اینجا، در کوپه، دارم کتابم را ورق می زنم. کتابی که روی جلدش نوشته شده است: زندگیِ من.

     

    ***

    شب بود. پنجره را کمی باز کردم. نسیم خنکی از میان پنجره صورتم را نوازش می کرد. به ستاره ها نگاهی انداختم. ماه را امّا نتوانستم در آسمان پیدا کنم.

    چشم هایم را آرام، طوری که خواب از سرم نپرد، روی هم گذاشتم و ...

    صدایی ناآشنا از عمق خواب بیرونم کشید. شبیه ساییده شدن فلز با فلز. از صدای آشنای هر روز خبری نبود.

    انگار قطار متوقف شده بود. هراسان از جایم بلند شدم. نکند برای قطار مشکلی پیش آمده است؟

    صدای گرم مهمان دار که از بلندگو پخش می شد، آب سردی بود بر روی شعله های نگرانی ام.

    "مسافران گرامی، جهت پاره ای تعمیرات و تامین سوخت، برای مدتی کوتاه در این ایستگاه توقف می کنیم."

    وسایل اضافی ام را در کوپه گذاشتم. نسیم هنوز هم می وزید و با دستان کوچکش موهایم را بهم می ریخت. اطرافم را برانداز کردم. ایستگاه در قلب شهر جای داشت. هنوز تا آماده شدن قطار وقت باقی بود. رفتم تا دوری در شهر بزنم...


    ***

    ماهی ها در میان زلال آبی حوض بازیگوشی می کردند و سایه های قرمزشان روی کاشی های لاجوردی کف حوض می افتاد. فوّاره کوچک به سان پدری، کودکِ آب را به هوا پرتاب می کرد و باز می گرفت.

    خورشید پشت کوه های دوردست پنهان شده است و هوا رو به تاریکی می رود. و چیزی نمی گذرد که پرستوی سپید از فراز گلدسته خوش قد و قامت، پر می کشد تا بانگ اذان را در گوش ها زمزمه کند.

    " اشهد ان لا اله الا الله " با عطر شمعدانی های لب حوض مخلوط می شود. احساس می کنم سبک شده ام.

    شاید تقصیر طرّه های نقش بسته بر روی کاشی کاری هاست. آدم را در پیچ و خم خود تا عرش بالا می برد...

    دستی جلویم دراز می شود و بشقابی که از خرما پر شده است. می گوید: روزه ات قبول.



    به ایستگاه بر می گردم. قطار حالا آماده ی حرکت است.

    می روم سر جای قبلی ام، کنار پنجره، می نشینم. گلدسته را می شود از دور دید. احساس می کنم چیزی را فراموش کرده ام. کیفم را می گردم. همه چیز سرجایش است. انگار امّا تکه ای از کاشی های صحن قلبم را کنار محراب جا گذاشته ام.

    خاطرات در ذهنم جان می گیرند و مثل فیلمی از جلوی چشمم می گذرند.

    لحظه های دمِ افطار. بوی نان سنگک گرم و پنیر تازه.

    یا صدای دلنشین آن نوجوانی که هر روز در مسجد قرآن می خواند.

    و مناجاتی که سحرگاه، از بلندگوهای مسجد پخش می شد...

    یادش بخیر لیلة القدر. و من چه می دانم که لیلة القدر چیست. فقط می دانم که از هزار شهر بهتر است.

    یادش بخیر حسِ بعد از قرآن به سر گرفتن. مثل بچه گنجشکی که تازه می خواهد پرواز کند. همان قدر معصوم. همان قدر سبک بال.

     

     

     

    نوری شدید چشمم را می زند...غرشی از دوردست بر می خیزد. و قطرات باران یکی پس از دیگری زمین ایستگاه را می پوشانند.

    قطار به راه می افتد و باران آبیست زلال که پشت سر مسافر می ریزند...

    پنجره دلم مانند پنجره قطار، اشک آلود است. نگاهش می کنم. هنوز هم می توانم از میان قطره های باران، داخل دلم را ببینم...

    روی کاشی های لاجوردی، کنار ترنج ها و طرّه ها، نوشته اند: وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ...

    بغض کم کم بزرگ می شود. آن قدر که نمی توانم در گلویم نگاهش  دارم...کاش باز هم این ایستگاه را ببینیم...بدرود...خداحافظ ای شهر خدا...

     

    سی اُم رمضان المبارک 1436

     

     



    شاپرک
    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : قطار ,پنجره ,ایستگاه ,کاشی ,صدای ,میان ,لیلة القدر ,یادش بخیر ,
    یک ایستگاه، یک شهر

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده